728 x 90

شهدای مجاهد خلق

به یاد مجاهد شهید بهروز گنجی‌خانی

-

بهروز گنجی خانی
بهروز گنجی خانی
 
مختصری درباره مجاهد شهید بهروز گنجی‌خانی
بهروز از هواداران فعال مجاهدین در دوران قبل از 30خرداد سال 60بود. منطقه فعالیتش تهران پارس و خیابان فرجام تهران بود. او در خانواده متوسطی به دنیا آمد و در کودکی پدر خود را از دست داد. مادرش با رنجی بسیار او را بزرگ کرد که با از دست دادن بهروز به‌شدت شکسته و متأثر شد.
بهروز را من برای اولین‌بار در سال 64در اوین دیدم. آن زمان ما در سالن 5زندان اوین بودیم و او را از بند 4قزلحصار نزد ما آوردند. یک سال بعد یعنی در سال 65طرح جداسازی زندانیان که مقدمه قتل‌عام بود صورت گرفت. زندانیان را بر اساس میزان محکومیتشان تقسیم کردند و بهروز هم به گوهردشت منتقل شد. سال 66مجدداً با تعداد دیگری از بچه به اوین بازگردانده شد و در بند 4بالا ساختمان 325جای گرفت.
از همین جا هم بود که عاقبت در سال 67به‌شهادت رسید. این مجاهد ارزشمند و گرامی‌از زندانیان مقاومی‌بود که در سختترین شرایط روحیه مبارزاتی خود را از دست نداد. در سال 63وقتی که من نیز همراه بسیاری از برادران همبندم در سلول در بسته اوین بودیم و جلادان حتی در اتاقها را هم بر روی ما بسته بودند، بهروز را با گزارش یک خائن به زیر هشت بردند و 48ساعت تمام سرپا نگهداشتند. اما با روحیه‌یی بسیار گشاده این رنج را نیز تحمل کرد.
بهروز از فوتبالیستهای ثابت و پرشور بند در قزلحصار بود. وقتی که از بهروز صحبت می‌کنم دریغم می‌آید از دوست بسیار نزدیکش سیف‌الدین یادی نکنم.
سیف‌الدین نامور از مجاهدین استوار در زندان بود. او پیک سازمان بود که از منطقه بازگشته و دستگیر شده بود. در زندان دوستی و رابطه عاطفی بهروز و سیف‌الدین زبان‌زد بود عاقبت نیز سیف‌الدین همراه با بهروز در قتل‌عام سال 67سربه‌دار سپردند. 
یادش و راهش گرامی باد
خاطره‌ای از بهروز گنجی‌خانی
«پاسدار نگهبان بند، در سلول را باز کرد و گفت 2نفر نماینده از شما بیرون بیایند، دو نفر از بچه‌ها بیرون رفتند، اسم یکی را به‌یاد ندارم، اما دومین نفر برادری به‌نام بهروز گنجی‌خانی بود (که بعد در سال 67به‌شهادت رسید) آنها رفتند و ما منتظر و نگران بودیم که چه خبر شده؟ بالاخره بعد از حدود نیم‌ساعت برگشتند.
بهروز با خنده وارد سلول شد و با صدای بلند گفت: بچه‌ها مسعود رفت! مبارک باشد! همگی هاج‌و واج او را نگاه می‌کردیم. گفتیم توضیح بده چه خبر شده؟ بهروز نشست و گفت: ما را به اتاق پاسدارها بردند. لاجوردی آنجابود از هر اتاق دو نفر را آورده بودند. لاجوردی گفت: رجوی فرار کرده، الآن تلویزیون می‌خواهد چیزی را نشان بدهد. ما پای تلویزیون نشستیم. در یک فیلم خبری که نشان دادند، گفت که شب گذشته رهبر مجاهدین فرار کرده‌و به فرانسه رفته‌است.
از شنیدن حرفهای بهروز همه خوشحال شدند و می‌گفتند، الآن خمینی چه حالی دارد! اما در عین‌حال بعضیها نگران واکنش رژیم بودند و می‌گفتند حالا وضع بدتر می‌شود. فشار بیشتر می‌شود. گاهی یکی می‌آمد پیش بهروز و می‌گفت: مطمئنی که آنچه تلویزیون نشان داده خود مسعود بوده؟ و بهروز می‌گفت شک نکن! خود خودش بود! آخر‌شب همه ما به این نتیجه رسیدیم که به‌خاطر این پیروزی بزرگی که به دست آمده، شربت درست کنیم و جشن بگیریم».

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات